تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
تا شقایق هست زندگی باید کرد...

در سفر ان سوها

ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار.

در دره ی افتاب سر برگرفته ای:

کنار بالش تو بید سایه فکن از پا در امده است.

دوری   تو از ان سوی شقایق دوری .

درخیرگی بوته ها کو سایه ی لبخندی که گذر کند؟

از شکاف اندیشه کو نسیمی که درون اید؟

سنگریزه ی رود بر گونه ی تو می لغزد.

شبنم جنگل دور سیمای ترا می رباید.

ترا از تو ربوده اند و این تنهایی ژرف است.

می گریی و در بیراهه ی زمزمه ای سرگردان می شوی.

(سهراب سپهری)

جدن چقدر زود دیر شد

همیشه برام خداحافظی سخت بوده ولی هیچ وقت نتونستم ازش فرار کنم

 همیشه به یه جایی می رسی که باید به زبون بیاریش...

انگار دیروز بود که با کلی دلخوشی اومدم اولین پست عالم بچگی نوشتم و حالا دارم اخریشو می نویسم

عالم بچگی هم یه روزی تموم میشه دیگه ولی چقدر زود

از همه ی دوستهای مهربونم که لطف کردن با نظرشون همراهیم کردن ممنونم

امیدوارم همیشه ی همیشه سلامت پیروز و خندان باشید

التماس دعا     یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 1:48  توسط سمر  | 

بنام خالق صبر و گذشت

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

هر نفس كه ميزنيم يك قدم به مرگ نزديك ميشيم و گذشته ها با تمام شيريني ها و تلخي هاش كوچك و كوچك و كوچك ميشن . من الان به اين فكر ميكنم كه زندگي سراسر جبره! يك جبره زيبا چون اراده معشوق در او ونه پس راضي هستيم به رضاش!
آفرینش زن
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.فرشته متاثر شد.
 
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 2:24  توسط سمر  | 


>>کوچه<<

بي تو مهتاب شبي باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد که شبي با هم از ان کوچه

پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در اب

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ

همه دل داده به اواز شب اهنگ

يادم امد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن

لحظه اي چند در اين اب نظر کن

اب ايينه ي عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت بار گران است

تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم :حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هر گز نتوانم !نتوانم!!

روز اول که دل من به تمناي تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي

من نرميدم نگسستم

ناز گفتم که تو صيادي و من اهوي دشتم

تا به دام تو در افتم  همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم .....!نتوانم!

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريست

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم ايد دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت شب ان شب و شب ها ي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

نکني ديگر از ان کوچه گذر هم

بي تو اما با چه حالي از ان کوچه.... گذشتم                

>>فريدون  مشيري<<


سلام دوستان عزیز

می خوام ازتون عذر خواهی کنم ....راستش یه مدت اصلا حس اپ کردن نداشتم نمی دونم چرا !...شاید به خاطر اتفاق هایی که افتاده......بگذریم.....

امیدوارم از این پست خوشتون بیاد

منتظر نظرتون هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 9:27  توسط سمر  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 9:29  توسط سمر  | 

دیگه وقتش رسیده....

بالاخره این خوشی کاذب تموم شد...

اخه چقدر زود !!!!!...

وای چه حس بدی دارم ...

می دونستم یه روز میاد ولی نه به این زودی اخه چرا اینقدر با عجله !!

انتظار چقدر بده اونم انتظار  شنیدن یه خبر بد

دلم می خواد زمان وایسه ای کاش می شد ...

خیلی دلم گرفته... بغض توی گلوم داره خفم می کنه ...احساس خستگی می کنم حالا دیگه می فهمم این خوشی فقط یه خوشی کاذب بود ...تا حالا خودم به فراموش کردن گذشته وادار می کردم ولی حالا چی؟دیگه نمی تونم از گذشته فرار کنم 

برام دعا کنید..می دونم هر چی خدا بخواد همون می شه ...

امید وارم همه دوستام به اون چیزی که حقشونه برسند حتی بیشتر ...

نمی دونم دیگه چی بنویسم فقط التماس دعا دارم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 19:43  توسط سمر  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 11:37  توسط سمر  | 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 13:3  توسط سمر  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی

زحال ما با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این بودن از این بدعت

زمین و اسمان را کفر می گویی نمی گویی؟!!

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد ان کس در این دنیا که انسان است

و از احساس سر شار است


گفت روزی به من خدای بزرگ

نشدی از جهان من خشنود

این همه لطف و نعمتی که مراست

چهره ات را به خنده ای نگشود

این هوا این شکوفه این خورشید

عشق این گوهر جهان وجود

این بشر این ستاره این هوا

این شب و ماه واسمان کبود

این همه دیدی ونیاوردی

همچو شیطان سری به سجده فرود

در همه عمر جز ملامت من از تو صحبتی نشنود

وین زمان هم در استانه ی مرگ

بی شکایت نمی کنی بدرود

گفتم اری درست فرمودی

که درست است هر چه حق فرمود

خوش سرایی است این جهان لیکن

جان ازادگان در ان فرسود

جای این ها که بر شمردی کاش

در جهان ذره ای عدالت بود

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 0:32  توسط سمر  | 

بابا

نان

اب

بابا امد

بابا نان داد

بابا در باران امد

اولین چیزهایی که بهمون یاد دادن

چقدر قشنگ و جالب بودن  هنوز هم قشنگن هیچ وقت زیبایشون از دست نمیدن

چند روز پیش با دیدن یکی از بچه های فامیل که تازه مهرماه میره کلاس اول دبستان یاد کلاس  اول خودم افتادم

وقتی با ذوق و شوق نقاشی هاشو بهم نشون می داد یاد اولین نقاشی های خودم افتادم

دیگه نقاشی هامم بزرگ شدن بوم و رنگ روغن کجا نقاشی های ساده در عین حال زیبای کودکانه کجا.......................

شاید نقاشی های بچگی خیلی قشنگتر باشن .............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 18:28  توسط سمر  | 

عالم بچگی هم یه عشق واسه خودش مگه نه؟(از یه دوست مهربون)عالم بچگی هم یه عشق واسه خودش مگه نه؟(از یه دوست مهربون)عالم بچگی هم یه عشق واسه خودش مگه نه؟(از یه دوست مهربون)

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 11:39  توسط سمر  | 

عالم بچگی دوست می دارمت................
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 14:7  توسط سمر  | 

کودک زمزمه کرد :"خدایابا من حرف بزن"ویک چکاوک در مرغزار ناله سر داد.

کودک نشنید.

او فریاد کشید :"خدایا با من حرف بزن"صدای اسمان غرومبه امد.اما کودک گوش نکرد.

او به دور و برش نگاه کرد و گفت :"خدایا!بگذار تو را ببینم"ستاره ای درخشید اما کودک ندید.

او فریاد کشید :"خدایا! معجزه کن"نوزادی چشم به جهان گشود.اما کودک نفهمید.

او از سر نا امیدی گریه سر داد و گفت:"خدایا به من دست بزن بگذار بدانم کجایی"خدا پایین امد وبر سر کودک دستی کشید.اما کودک دنبال یک پروانه کرد.

او هیچ در نیافت و از انجا دور شد.................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 14:5  توسط سمر  | 

تقدیم به کسی که این عکس خیلی دوست داره................
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 10:35  توسط سمر  | 

 >>> به نام پاکترين پاکي ها<<<

وقتي به دنيا مياي همه ميخندند و خوشحالند ميدوني چرا؟چون براي ديدن يه موجود پاک لحظه شماري مي کنن واز اين که خدابا فرستادن يه ادم ديگه به اين دنيا هنوز از انسان نا اميد نشده شاد هستند...در صورتي که اون لحظه تو نه مي دوني براي چي اومدي ونه اينکه مي خواي اينجاچي کار کني؟فقط گريه مي کني....................

کم کم ياد مي گيري نگاه کني اولش حس مي کني همه چي و همه کس

غريب اند انگار به اينجا تعلق نداري بعد يه نفر با تمام وجود حس مي کني .

حس ميکني بهش نزديکي يه جور احساس محبت...بعد ياد مي گيري صداش کني (مادر)

وقتي ياد مي گيري صحبت کني بهت مي گن:اين کار خوبه اين کار بده"

دوست داشتن خوبه"محبت خوبه"دروغ گفتن بده"حرف هاي بد نگو"وقتي يه جا ميري اول سلام يادت نره"با معلمت مودب صحبت کن"درس هاتو خوب بخون.......................................................

عالم بچگي مهمترين ارزوت اين که بزرگ بشي يه ادم بزرگ......

کم کم بهت ميگن همه ي ادم ها خوب نيستن "بهت ميگن هر کي بهت گفت دوستت دارم راست نمي گه""""

اول باورت نمي شه پيش خودت ميگي همه ي ادم ها دل دارن مهر ومحبت  دوست دارن""""""""""

ولي بعد ها مي بيني ادمها چه راحت بهم دروغ ميگن"بي رحمي ها رو مي بيني"مي بيني چطور ادمها از هم بدشون مياد"مي بيني خون بي گناه ها چطور ريخته ميشه" حتي مي بيني چه اسون جان ادمي رو به بازي مي گيرن"""""""""""

بعد پيش خودت ميگي انگار ما ادمها هيچ وقت بچه نبوديم"انگار هيچ کي به ما ياد نداد دوست داشتن خوبه "دروغ بده"محبت خوبه"""""""

يادمون ميره ما همون بچه اي بوديم که نمي تونست اسم (مادر) صدا کنه.

کم کم عالم بچگي يادمون ميره بدون اينکه خودمون متوجه شيم

اين جاست که ارزو مي کنيم برگرديم به (عالم بچگي)

<<<بياييد از عالم بچگي فاصله نگيريم>>>

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 1:19  توسط سمر  | 

>>>به نام یگانه معبودی که گر حکم کند محکومیم<<<

عجب صبری خدا دارد            اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد            اگر من جای او بودم

که در همسایه صد ها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه خاموش  ان دم بر لب پیمانه میکردم

 عجب صبری خدا دارد            اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان ولرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین واسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد            اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازافرین را کوبه کو اواره دیوانه می کردم

 عجب صبری خدا دارد            اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفای معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد            اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نا به جایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد            چرا من جای او باشم

همان بهتر که او جای خود بنشسته وتاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم؟!   یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم

                      <<<عجب صبری خدا دارد>>>

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 13:51  توسط سمر  |