|
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
|
در سفر ان سوها
ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار.
در دره ی افتاب سر برگرفته ای:
کنار بالش تو بید سایه فکن از پا در امده است.
دوری تو از ان سوی شقایق دوری .
درخیرگی بوته ها کو سایه ی لبخندی که گذر کند؟
از شکاف اندیشه کو نسیمی که درون اید؟
سنگریزه ی رود بر گونه ی تو می لغزد.
شبنم جنگل دور سیمای ترا می رباید.
ترا از تو ربوده اند و این تنهایی ژرف است.
می گریی و در بیراهه ی زمزمه ای سرگردان می شوی.
(سهراب سپهری)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جدن چقدر زود دیر شد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همیشه برام خداحافظی سخت بوده
ولی هیچ وقت نتونستم ازش فرار کنم
همیشه به یه جایی می رسی که باید به زبون بیاریش...
![]()
انگار دیروز بود که با کلی دلخوشی اومدم اولین پست عالم بچگی نوشتم و حالا دارم اخریشو می نویسم![]()
![]()
عالم بچگی هم یه روزی تموم میشه دیگه
ولی چقدر زود ![]()
![]()
از همه ی دوستهای مهربونم که لطف کردن با نظرشون همراهیم کردن ممنونم![]()
![]()
امیدوارم همیشه ی همیشه سلامت پیروز و خندان باشید![]()
التماس دعا ![]()
یا حق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


>>کوچه<<
بي تو مهتاب شبي باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم امد که شبي با هم از ان کوچه
پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب ان جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
اسمان صاف و شب ارام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در اب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به اواز شب اهنگ
يادم امد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن
لحظه اي چند در اين اب نظر کن
اب ايينه ي عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا که دلت بار گران است
تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن
با تو گفتم :حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هر گز نتوانم !نتوانم!!
روز اول که دل من به تمناي تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نرميدم نگسستم
ناز گفتم که تو صيادي و من اهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم .....!نتوانم!
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريست
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم ايد دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت شب ان شب و شب ها ي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم
نکني ديگر از ان کوچه گذر هم
بي تو اما با چه حالي از ان کوچه.... گذشتم
>>فريدون مشيري<<
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



سلام دوستان عزیز![]()
![]()
می خوام ازتون عذر خواهی کنم![]()
....راستش یه مدت اصلا حس اپ کردن نداشتم نمی دونم چرا
!...شاید به خاطر اتفاق هایی که افتاده...![]()
![]()
...بگذریم.....![]()
امیدوارم از این پست خوشتون بیاد![]()
![]()
![]()
منتظر نظرتون هستم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



دیگه وقتش رسیده....
بالاخره این خوشی کاذب تموم شد...
اخه چقدر زود !!!!!...
وای چه حس بدی دارم ...
می دونستم یه روز میاد ولی نه به این زودی اخه چرا اینقدر با عجله !!
انتظار چقدر بده اونم انتظار شنیدن یه خبر بد
دلم می خواد زمان وایسه ای کاش می شد ...
خیلی دلم گرفته... بغض توی گلوم داره خفم می کنه ...احساس خستگی می کنم حالا دیگه می فهمم این خوشی فقط یه خوشی کاذب بود ...تا حالا خودم به فراموش کردن گذشته وادار می کردم ولی حالا چی؟دیگه نمی تونم از گذشته فرار کنم
برام دعا کنید..می دونم هر چی خدا بخواد همون می شه ...
امید وارم همه دوستام به اون چیزی که حقشونه برسند حتی بیشتر ...![]()
نمی دونم دیگه چی بنویسم فقط التماس دعا دارم....![]()
![]()





زحال ما با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت
از این بودن از این بدعت
زمین و اسمان را کفر می گویی نمی گویی؟!!
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد ان کس در این دنیا که انسان است
و از احساس سر شار است
گفت روزی به من خدای بزرگ
نشدی از جهان من خشنود
این همه لطف و نعمتی که مراست
چهره ات را به خنده ای نگشود
این هوا این شکوفه این خورشید
عشق این گوهر جهان وجود
این بشر این ستاره این هوا
این شب و ماه واسمان کبود
این همه دیدی ونیاوردی
همچو شیطان سری به سجده فرود
در همه عمر جز ملامت من از تو صحبتی نشنود
وین زمان هم در استانه ی مرگ
بی شکایت نمی کنی بدرود
گفتم اری درست فرمودی
که درست است هر چه حق فرمود
خوش سرایی است این جهان لیکن
جان ازادگان در ان فرسود
جای این ها که بر شمردی کاش
در جهان ذره ای عدالت بود

بابا
نان
اب
بابا امد
بابا نان داد
بابا در باران امد
اولین چیزهایی که بهمون یاد دادن
چقدر قشنگ و جالب بودن هنوز هم قشنگن هیچ وقت زیبایشون از دست نمیدن
چند روز پیش با دیدن یکی از بچه های فامیل که تازه مهرماه میره کلاس اول دبستان یاد کلاس اول خودم افتادم
وقتی با ذوق و شوق نقاشی هاشو بهم نشون می داد یاد اولین نقاشی های خودم افتادم
دیگه نقاشی هامم بزرگ شدن بوم و رنگ روغن کجا نقاشی های ساده در عین حال زیبای کودکانه کجا.......................
شاید نقاشی های بچگی خیلی قشنگتر باشن .............




کودک نشنید.
او فریاد کشید :"خدایا با من حرف بزن"صدای اسمان غرومبه امد.اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت :"خدایا!بگذار تو را ببینم"ستاره ای درخشید اما کودک ندید.
او فریاد کشید :"خدایا! معجزه کن"نوزادی چشم به جهان گشود.اما کودک نفهمید.
او از سر نا امیدی گریه سر داد و گفت:"خدایا به من دست بزن بگذار بدانم کجایی"خدا پایین امد وبر سر کودک دستی کشید.اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ در نیافت و از انجا دور شد.................

وقتي به دنيا مياي همه ميخندند و خوشحالند ميدوني چرا؟چون براي ديدن يه موجود پاک لحظه شماري مي کنن واز اين که خدابا فرستادن يه ادم ديگه به اين دنيا هنوز از انسان نا اميد نشده شاد هستند...در صورتي که اون لحظه تو نه مي دوني براي چي اومدي ونه اينکه مي خواي اينجاچي کار کني؟فقط گريه مي کني....................
کم کم ياد مي گيري نگاه کني اولش حس مي کني همه چي و همه کس
غريب اند انگار به اينجا تعلق نداري بعد يه نفر با تمام وجود حس مي کني .
حس ميکني بهش نزديکي يه جور احساس محبت...بعد ياد مي گيري صداش کني (مادر)
وقتي ياد مي گيري صحبت کني بهت مي گن:اين کار خوبه اين کار بده"
دوست داشتن خوبه"محبت خوبه"دروغ گفتن بده"حرف هاي بد نگو"وقتي يه جا ميري اول سلام يادت نره"با معلمت مودب صحبت کن"درس هاتو خوب بخون.......................................................
عالم بچگي مهمترين ارزوت اين که بزرگ بشي يه ادم بزرگ......
کم کم بهت ميگن همه ي ادم ها خوب نيستن "بهت ميگن هر کي بهت گفت دوستت دارم راست نمي گه""""
اول باورت نمي شه پيش خودت ميگي همه ي ادم ها دل دارن مهر ومحبت دوست دارن""""""""""
ولي بعد ها مي بيني ادمها چه راحت بهم دروغ ميگن"بي رحمي ها رو مي بيني"مي بيني چطور ادمها از هم بدشون مياد"مي بيني خون بي گناه ها چطور ريخته ميشه" حتي مي بيني چه اسون جان ادمي رو به بازي مي گيرن"""""""""""
بعد پيش خودت ميگي انگار ما ادمها هيچ وقت بچه نبوديم"انگار هيچ کي به ما ياد نداد دوست داشتن خوبه "دروغ بده"محبت خوبه"""""""
يادمون ميره ما همون بچه اي بوديم که نمي تونست اسم (مادر) صدا کنه.
کم کم عالم بچگي يادمون ميره بدون اينکه خودمون متوجه شيم
اين جاست که ارزو مي کنيم برگرديم به (عالم بچگي)
<<<بياييد از عالم بچگي فاصله نگيريم>>>
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که در همسایه صد ها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه خاموش ان دم بر لب پیمانه میکردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان ولرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین واسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازافرین را کوبه کو اواره دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفای معشوق را پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نا به جایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم
همان بهتر که او جای خود بنشسته وتاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم؟! یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم
<<<عجب صبری خدا دارد>>>